ني محزون
امشب اي ماه! به درد دل من تسكيني
آخر اي ماه! تو همدرد من مسكيني
كاهش جان تو من دارم و من ميدانم
كه تو از دوري خورشيد چها ميبيني
تو هم اي باديه پيماي محبت! چون من
سر راحت ننهادي به سر باليني
هر شب از حسرت ماهي.من و يك دامن اشك
تو هم اي دامن مهتاب پر از پرويني
همه در چشمه ي مهتاب غم از دل شويند
امشب اي مه! تو هم از طالع من غمگيني
من مگر طالع خود در تو توانم ديدن
كه توام آينه ي بخت غبار آگيني
باغبان خار ندامت به جگر ميشكند
برو اي گل!كه سزاوار همان گلچيني
ني محزون مگر از تربت فرهاد دميد
كه كند شكوه ز هجران لب شيريني
تو چنين خانه كن و دل شكن اي باد خزان!
گر خود انصاف كني مستحق نفريني
كي بر اين كلبه ي طوفان زده سر خواهي زد
اي پرستو! كه پيام آور فرورديني
شهريارا اگر آيين محبت باشد
چه حياتي و چه دنياي بهشت آييني

وحشي شكار
تا كي در انتظار گذاري به زاريم
باز آي بعد از اينهمه چشم انتظاريم
ديشب به ياد زلف تو در پرده هاي ساز
جانسوز بود شرح سيه روزگاريم
بس شكوه كردم از دل ناسازگار خود
ديشب كه ساز داشت سر سازگاريم
شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
چشمي نماند شاهد شب زنده داريم
شرمم كشد كه بي تو نفس مي كشم هنوز
تا زنده ام بس است همين شرمساريم
تا هست تاج عشق توام بر سر، اي غزال
شيرين بود به شهر غزل شهرياريم

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل آب عشق به یک جو نمیرود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار این کار تست من همه جور تو میکشم

قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
جوانیها رجزخوانی و پیریها پشیمانی است شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس
قراری نیست در دور زمانه بیقراران بین سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس
تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کرده شبیخون خیالت هم شب از شب زنده داران پرس
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس
عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس
جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است برو تاریخ این دیر کهن از یادگاران پرس
به هر زادن فلک آوازهی مرگی دهد با ما خزان لاله و نسرین هم از باد بهاران پرس
سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس
به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس
گدای فقر را همت نداند تاخت تا شیراز به تبریز آی و از نزدیک حال شهریاران پرس
نظرات شما عزیزان:
|